من فقط مي ترسم ..
از پيش بيني نشدني ها ..
مني که هميشه ( بيش تر مواقع ) همه کار را طوري انجام مي دهم که ..
برنامه ها و اتفاقات از قبل معلوم باشد ..
حالا مي ترسم .. از اين ترس هاي وسواسي ِ مختص ِ خانم ها ..
که استرس مي گيرند که نکند .. شايد .. اگر .. اما .. واي .. حالا چه کار کنم و ... اين ها !!
اگر به اندازه ي کافي خوب نباشي ؟! اگر عکس العمل ِ ناپسندي داشته باشي ؟!
اگر برنجاني کسي را که سعي مي کني مثل يک اثر هنري مواظبش باشي ؟!
همه اين ها مي لرزانَدَم ..
فقط همين .

+
نوشته شده 88/09/15 توسط Nomad
|
فکر کنم مريض شده ام
از آن مرض هايي هم گرفته ام که با دوا خوب بشو نيست .
چي ؟ چرا سرفه نمي کنم ؟ خب مريض ِ مريض که نه ..
مرض دار شده ام بيش تر .
چهارستون ِ بدنم .. مي لرزد هر چند ثانيه ..
بعد .. به خودم لگد مي زنم که .. انسان باش .. مثل بچه ي آدم زندگي کن . همين !
امـا باز دوباره عجيب مي ترسم ..
" از اين که همه چيز اين روز ها مرتب است "
به طرز فجيعي .. همه چيز .. عادي و معمولي است .
حتا گاهي اوقات اين " همه چيز " فوق العاااده هم مي شود .
مي رسد به مرز خوب و عالي و در حد لاليگا و اين هااا !!!
آدم شک مي کند ديگر .. نه .. وجداني بگو .. انصافن ..
شما بودي علامت سوال بالاي سرت سبز نمي شد ؟!
که اين چه مسخره بازي است ؟! چه بازي جديدي است ؟!
فکري شده ام که نکند جناب حضرت ِ حق بخواهند غافلگيرم کنند !!
يعني شايد يکهو از پشت شمشادي چيزي بپرند جلوي ما ..
که هااااا دختر خانم ِ کوچولو .. زيادي خوش گذشته به شما ..
دل درد ِ بدي است که همه اَش اين مرض لگدبارانت کند که هي
چنين نخواهد ماند .. همانا زمان ِ قوطي حلبي شدن ِ حال و حول ِ شما هم فرا خواهد رسيد ! soon !
( باشد که ترس هاي مرضي پايشان براي رسيدن به واقعيت ِ زندگي کوتاه باشد . آممميـــن )

* گاهي دلم مي خواهد باشي .. من بروم برايت آب جوش بياورم .. بعد از اتاق بروم بيرون .. که تـو راحت با تلفن حرف بزني خواهر جان ! اما براي همه چيز دير شده .. خيلي ديـ ـر .
* کشف ِ تازه : آشپزي کردن براي آدم هاي با اشتها .. بسيار بسيار انرژي زاست براي من !
* قشنگ تره وقتي يکي گريه ش گرفته .. به جاي اين که بهش دستمال بدي .. خودت اشکاشو با دستت پاک کني .. خيلي قشنگ تره .. يا حداقل من اين طوري فکر مي کنم .
+
نوشته شده 88/09/14 توسط Nomad
|
اين که روز ها در يک ايستگاه
نشسته باشي
_ حالا در انتظار اتوبوس .. يا به بهانه ي خسته گي _
و بعد يک روز
برسي به ايستگاه ..
و ببيني ايستگاه رفته است ..
خيلي سخت است . خيـلــي زيـ ــاد .
خب طبيعي است که سعي مي کني بپذيري مسير را اشتباه آمده اي !!
ولي ايستگاه رفته است و ..
هيچ چيز ِ ديگري نمي تواند واقعيت داشته باشد .
به همين راحتي ممکن است يک ايستگاه را کنده باشند
و خيلي راحت .. به شما احساس ِ گندي تزريق کرده باشند .
به همين راحتي .
ايستگاه
هماني که بايد تا هميشه بماند !
رفته است .
و شما را
با خودش نبرده است . نخواسته ببرد .
دويدن بي فايده است !

* بي انصافي است اگر فرض را بگذاريم بر اين که نخواسته ما را با خودش ببرد ..
شايد ايستگاه فقط دلش شکسته باشد .. از اين که هميشه جا مانده است ..
از اين که هيچ وقت هيچ کس اشک هاش را نديده
از اين که هيچ کس ماندن هميشه گيش را قدر ندانسته .

+
نوشته شده 88/09/01 توسط Nomad
|
من انسان َم
ديگر هم دلم فرشته شدن/بودن نمي خواهد .
همين طور بهتر است !
فقط انسان مي تواند ..
براي درد هاش لب خند را اختراع کند .. و
براي لب خند هاش ، گريه را .. و
براي گريه هاش ، دليل را ..
فقط انسان مي تواند ..
با دليلش ، تمام سبب ها را فراموش کند .
_ اگر دل دليل است آورده ايم _
فقط انسان مي تواند ..
اين طور واقعي ، خدايي کند ..
خدايي کند با قلبش .. با چشم هاش .. با دست هاش .. با کلمه هاش .
فقط انسان مي تواند دوست داشتن را !!
اين حق ِ انحصاري ِ انسان هاست جناب ِ حضرت ِ حق .
من اين يکي را با هيچ فرشته اي قسمت نمي کنم !!

* اين عکس هم با تبريکات ويژه و خاص .. براي خواهرم .. که خوشگل ترين عروس ِ دنياست .
* هيوا .. تو بهترين دختر دنيايي .
* کامپيوترم ترکيده بود که نبودم ..
* يه آهنگه است اسمش اينه " همه چي آرومه " .. از حميد طالب زاده ... هرکي خواست گوش بده !

+
نوشته شده 88/08/25 توسط Nomad
|
ديوانـه گي يعني ..
بروي توي مسيج هات .. همه را مارک کني .
بعد بروي روي ديليت .. چشمات را ببندي .
و فکر نکني به همه خاطره هات .
يعني فکر کني که مي تواني فکر نکني .
ديوانه گــي يعني به خودت رحم نکني .
يعني بي رحمي ..
يعني سعي کني فکر کني که انسان از نسي (نسيان) مي آيد و
فراموش کار است خيلي .
يعني وقتي که همه چيز پاک شد ..
با ديدن empty چشم هات هم خشک بشوند .
* زمستان مي خواهد دلم .. برف .. که گم بشوم در سپيدي اش .
+
نوشته شده 88/07/29 توسط Nomad
|
کاش بـاد بيايد ..
بيايد
بادي
آن چنان که
ببرد
با خودش
کسي را .
که شبيه ِ من نيست .
که منم اما .
کاش بـــاد بيايد .

* کاش يه برگ بودم و باد من و با خودش مي برد .
+
نوشته شده 88/07/15 توسط Nomad
|
قسم به سيب يا حتا اگر بخواهي قسم به گندم !
ما با هم بوديم .. در تمام ِ لحظه ها ..
خدا با يک چشم به ما نگاه مي کرد .
نه تو چشم هايت سياه تـر بود .
نه من چشم هايم رنگ بـاران گرفته بود آن وقت ها .
حتا بعد ترش .. با هم هبوط کرديم .
با هم به اين زمين رسيديم .
که کشف کرديم فاصله ي آسمان تا زمين را .
با هم از خورشيد .. سايه قرض گرفتيم .
از سايه .. درخت ، از درخت .. گل ، از گل .. عشق !
با هم از دريا براي گل هايمان آب آورديم .
هم نگاه بوديم مــا.
پاگيـر اين زمين شدي ..
که يک پاي آرامشت لنگ شد .
همان وقت ها هم ياد گرفتي سکوت کني .
که با هم نباشيم . که دور شدي . که نبودي .
که من ياد گرفتم بترسم .. که کم بشوم از تو .
به ياد داري حتمن شروع ِ اين " با هم تنهايي ها را "
آغازش را بنويس به تاريخ همان روزي که
چشم هايم را به جاي سياه آبي کشيدي . دست هايم را در جيب و پاهايم را به راه .
* مي دونم خيلي بد نوشتم .. ولي همه ش حسم بوده لابد ديگه !!
* هر گودال آبي شايد ابري باشد که چکه چکه تمام شده !!

+
نوشته شده 88/07/01 توسط Nomad
|
از هوا اگـر پرسيده باشي .. اين جا هوا هنوز به درجه ي تبخير من نرسيده .
واضح تر اگـر بخواهي يعني تحمل کردني است .. هرچند نفس کشيدني نيست .
هنوز اگـر به اتاقم بيايي .. پنجره را که باز کني درخت ها و گل ها را مي بيني .
با پله هاي مارپيچي ِ ساخت بابا اگـر به حياط برسي .. انجير هم مي خوري .
آفتاب گردان ها و رزها و نسترن ها و ياس را مي بيني که پيچيده به پله ها .
اگر فراموش کار نباشي بايد سراغ درخت توت و لاله عباسي ها را هم بگيـري .
که کاش نگيري . چون هيچ خوش ندارم که خبر ِ مرگ به کسي بدهم .
سبزي هم حتـا مي چيني اگـر زود تر از قيچي ِ ماما دست به کار بشوي .
البته اگـر تمام اين اگر ها ناي ِ حقيقت شدن را داشته باشند .
اگـر که نه .. تو نمي آيي .. و يادت مي رود اصلن که آمـدن هـم کـاري است .
و جهان در فعل هاي منفي خلاصه خواهد شد .
* حياط خانه ي ما زيباست .. به لطف ِ زحمات بابا و نگاه هاي پرمحبت ماما .
* آدم ها بد نباشند شايد . رفتارشان فقط گاهي آزار دهنده مي شود .
* به عميق ِ چشم هاي کسي که اين روز ها عاشقانه دوست داشتن را درد مي کشد .
( نمي دونم ترکيب عميق چشم ها درسته يا نه .. اما من نخواستم جور ديگه اي بنويسمش ! )

+
نوشته شده 88/06/24 توسط Nomad
|
من اهل اين مسخره بازي ها نبودم اصلن .
آدم .. شايد يک چيزي را دوست داشته باشد ..
حتا خيلي هم دوست داشته باشد ..
اما انتظارش را نکشد . انتظار چيز ديگري را بکشد يعني .
مثلن شايد فلسفه دوست داشته باشي .
اما منتظر روان شناسي يا راهنمايي و مشاوره باشي .
اين مي شود که تا آخرين لحظه .. توي صفحه ي سازمان سنجش
بين حروف ف ل س ف ه – ش ه ي د ب ه ش ت ي
بگردي دنبال ر و ا ن ش ن ا س ي !!
شايد که يک روان شناسي يکهوووو قلمبه از تويش بزند بيرون .
اين بهت زده شدن .. چيز بدي است هااا . خيلي بد گلم .
انقدر بد .. که پيش چشم هاي بهت زده ي مادرت و بقيه ..
اشک مي ريزي پيلا پيلا .. و بندگان خدا مي مانند چه شده .
که قبول شده اي ؟ نشده اي ؟ اصلن چه شده اي ؟ ؟؟!!
بد است که تو با تمام نگرانيت بعد از يکي دو هفته
هر روز پرسيدن اين سوال که .. نتايج نيومد ؟؟؟
با يه عالمه ذوق ميگي ايول خانومي ..و کلي خوشحالي مي کني ..
بعد سکوت اين طرف تلفن آزارت مي دهد ..
مي پرسي نسترن ؟؟؟ چرا انقدر سرده صدات ؟!
با همه ي اين ها .. من خيلي خوش بختم .. خيلي خوش بخت .
که مامان باباي بفهمي دارم .. که دوستم دارند .. که بابام از خوشحالي گريه مي کند .
که خواهرم آرامم مي کند .. برادرم توضيح مي دهد که بايد همه چيز را پذيرفت .
فقط
نگرانم .
نگران دوستام .
که مدام بايد مراقبشون باشم .
که پدر مادراي قاطي اي دارن . و نمي فهمن روح بچه هاشون رو چه طوري به گند مي کشن .
که نمي فهمن بچه هارو نمي شه به زور فرستاد حقوق .
که نمي فهمن .. نمي فهمن فقط بچه داشتن مهم نيست .
خدايا .. خودت کمکشون کن . پيشاپيش مرسي خدا . تشکرات !! مي بوسمت !!
* نمي دونيد من کجا عکس آپلود کنم که بعد چند وقت نپره ؟؟؟
* من که خوب مي دانم .. بادبادک ِ بي تاب ِ تمام ترانه ها ..
هميشه بر پشت بام خلوت ِ خاطره هاي تو مي افتد ..
ديگر چه فرقي مي کند که بدانم باز از کدام طرف مي وزد ؟! ( يغما گلرويي )

+
نوشته شده 88/06/19 توسط Nomad
|